اگه تنهایی بیا2...

خاطرات یک دانشجوی پزشکی:)

یادداشت98
سلام

چقد اینجا خاک گرفته!چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود!چقد خاطره برام زنده شد!

آخرین پستم مال 21ماه قبله دقیقا موقعی که شروع کردم به درس خوندن برای کنکور

الآن دیگه دانشجو شدم و پزشکی میخونم و هرموقع وقت کنم میام اینجا پست جدید میذارم...هرچند شاید دگ کسی نخونه اینجا رو...اما اینجا دفتر خاطراتمه!

رفتم به وب خیلی از دوستام سر زدم خیلی هاشون دگ نمینویسن و کرکره وب شونو کشیدن پایین...دلم گرفت یه جورایی...

اگه از خواننده ها و دوستای قدیمی م هنوزم کسی هست لطفا کامنت بذاره

 

پ.ن:پست های 91 تا97 ام حذف شده بعد اینکه پست جدید گذاشتم و حتی دیزاین و بک گراند وبمم عوض شد...کسی میدونه مشکل چیه؟

[ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 21:7 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 90
ناراحتین روز ولنتاین کسیُ ندارین بهتون کادو بده؟؟
یادتون باشه یه سریا هستن روز پدرو مادر کسیُ ندارن بهش کادو بدن!!
حواستون به چیزایی که دارین باشه نه چیزایی که ندارین...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام!
2روز پیش تولد مهسا بود اما خودش خبر نداشت براش تولد گرفتن! یعنی خاهرش بچه هارو دعوت کرده بود وخونه خودش وا3 مهسا تولد گرفته بود، بعد ب مهسا گفته بود من مهمون دارم بیا کمکم مهسا هم تا وارد خونه شد و چراغ هارو روشن کرد بچه هارو دید و از خوشحالی جیغ زد! :))
خیلی خوش گذشت! :)
عاغا منم مثل مهسا 3تا خاهر بزرگتر میخوااااام :((
دوستم میگفت الهام خاهرت خیلی کوچیکه نمیشه غافلگیرت کنه! گفتم آره خاهر من تا بزرگ بشه باید برام مجلس ختم بگیره! :|


امروز یکی از بچه های کلاس اومد گفت بچه ها هرکی گوشی داره یه جوری جمع وجور کنه میخان بیان بچه هارو بگردن! ماهم گوشی هامونو دادیم مهدیه همه رو جاسازی کرد تو سقف کلاس!
یکی از بچه های ابله گوشی شو گذاشته بود رو ویبره همش زنگ میخورد و صداشم خیلی ضایع بود! تا صداش میومد همه سرفه میکردن که دبیر نشنوه صداشو! خیلی طبیعی! :|

عکس 2:  
                 
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 17:50 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 89

اگه سوپ ادعای غذا بودن بکنه

منم ادعای پیامبری میکنم!

والسلام!

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 12:42 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 88
اگه اسم ما "مراد "هم بود

الان زندگی بر وفق "هوشنگ "بود!!


[ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ] [ 15:36 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت87

سر امتحان به دوستم میگم برسونیا!

میگه:چیرو؟

گفتم:سلام گرممو به عمت دیگه!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

1.از هفته پیش فکر میکردم نتم قطعه،الآن خیلی خیلی اتفاقی رفتم مودمو روشن کردم دیدم هنوز شارژ دارم!خخخ


2.امتحانا شروع شده....یه قانون نانوشته هست که میگه خوندن درس با نمره ای که میگیری رابطه ی عکس داره! ینی هرچقدر بیشتر درس بخونی نمرت کمتر میشه! :| اینکه دارم میگم ثابت شده ها! از سر تجربه دارم این حرفو میزنم!

3.چند وقت پیش سرکلاس زمین بودیم،دبیر درسشو داد بعد بردمون کارگاه زمین شناسی...
کلی سنگ خوشگل و گرون قیمت چیده بود تو ویترین که همشم مال خودش بود!
گفت اینارو یا خریدم یا رفتم از معدنش آوردم!
اینو که گفت من برگشتم به دوستم گفتم فکر کن این رفته آفریقا هفت تیرو گذاشته رو شقیقه معدنچی گفته:
سنگارو رد کن بیاد!
-معدنچیه میگه:what ؟؟ 
-دبیر مامیگه: من وات مات حالیم نی!سنگا کجاس؟!!
-معدنچیه میگه: I can't understsnd !!!
اما دبیر ما اصرار داشته سنگارو ازش بگیره!
آخرین جمله معدنچیه هم این بوده:من فارسی یاد ندارم!!(این قسمتو فارسی گفته!خخخ)

هیچی دیگه دبیر ماهم نتونسته طاقت بیاره و معدنچیه رو کشته! قطرات خون رو بعضی سنگا شاهدی بر این ماجرائه!خخخ


عکس1:

     

[ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:6 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 86

اگه از من یا وبم بدت میاد

دلیلشو تو یه تیکه کاغذ بنویس

بعد کاغذ رو مچاله کن و بکن تو حلقت!

چون اصلاً برام مهم نیست!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

دیروز امتحان زیست داشتم،بعد امتحان رفتیم آزمایشگاه زیست واسه تشریح چشم!

تا پامو گذاشتم تو آزمایشگاه با چشمای گاوه چشم تو چشم شدم!

لامصب چه چشمایی! چه مژه هایی!

بعد توضیحات دبیر با بچه های گروه داشتیم فکر میکردیم کی میخاد اینو تشریح کنه! کی حاضره به این دست بزنه!

با اینکه موقع های دیگه سر اینکه کی تشریح کنه دعوا بود امروز همه خودشونو کنار کشیده بودن! :|

هیچی دیگه..یکی از بچه ها چشمو برداشت...6 کیلو ماهیچه اطرافش بود که جدا کردن اونا از تشریح بیشتر زمان برد!

با اینکه اولش هیشکی حاضر نمیشد دست بزنه آخرش همه بچه های گروه ریخته بودن رو چشمه!

خیلی جالب بود! تشریح کلیه یا مغز و حتی قلب یکم کسل کنندس! اما این واقعاً جالب بود!

عدسی رو سالم درآوردیم و نمرشو گرفتیم اما عوضش زجاجیه عین ژله وسط ظرف پخش شد!

یکی از بچه ها گیر داده بود برید دوربین بگیرید چنتا عکس بگیریم! دوستم میگفت فکر کنید این بره دانشگاه بخاد جسد تشریح کنه! روده جسدو میندازه دور گردنش میگه عکس بگیرید!! یا سر جسدو میچسبونه به سرش تا عکس بگیریم! آخرش جسده پامیشه فرار میکنه! :| خخخ ینی یه همچین دوستایی دارم من!

آخرش من چشمه رو بردم به دوستام که رشتشون ریاضیه نشون بدم،دیدم امتحان مبانی دارن رفتن تو اتاق رایانه! بردم اونجا یهو متصدی اتاق داد زد وااااااااای! برو بیروووووون! :|

اگه عکس میگرفتیم عکسا رو میذاشتم ببینید! حیف...


+بچه ها وا3 یه عزیز خیلی 2عا کنید...2عا کنید بتونه قوی باشه تا با یه بیماری خیلی خیلی کوچولو مبارزه کنه...هر چند اون خیــــــــــــــــلی قوی تر از این حرفاس...

[ پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 17:3 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 85

آدمها زود پشیمان میشوند...

گاهی از "گفته هایشان"

گاهی از "نگفته هایشان"

گاهی از "گفتن نگفتنی هایشان"

وگاهی هم...

از "نگفتن گفتنی هایشان"

[ پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 15:23 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 84

اميدوارم تو زندگيت فقط يك بار سر دو راهي بموني:

 اونم تو بين الحرمين كه نتونی تصمیم بگیری

اول بری حرم امام حسين يا حرم حضرت عباس!

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ ] [ 11:12 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 83

سخته نبودن کنار آدم هایی که

اگه کنارشونم باشی

دلت براشون تنگ میشـــــــــــــــــــــــــه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه چی خوبه...حالمم خوبه...

اما یه چیزی از درون آزارم میده...ولی نمیدونم چیه!!

[ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:27 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 82

به نظرم با چنگال ماست خوردن خیلی منطقی تر از 

اینه که از جات بلند شی بری قاشق بیاری!

مگه نه؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

واقعن ببخشید بابت دیر آپ کردنم...

چند روزه هوای مشهد بارونیه!

من این هوا رو خیلی دوس دارم...هم تمیزه هم حال و هواش خیلی خوبه!

[ سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:51 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 81

سخت ترین کار سرکلاس...

نارنگی خوردنه!

لامصب بوش تا دفتر میره!!

[ سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ ] [ 19:18 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 80

تمام درهارا باز گذاشته ام...

نه تو می آیی!

نه یادت میرود!...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

یه دبیر شیمی داریم ماهه! 

همون اندازه که پارسال بخاطر دبیرمون از شیمی متنفر بودم،امسال بخاطر این دبیر جدیدمون عاشق شیمی شدم!

دبیر دیوانه پارسالمونم دیگه تو این مدرسه نیس!ایـــــــش...یادش می افتم حالم بد میشه..

[ پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 12:56 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 79
سلام...

بچه ها من خیلی خسته ام..

نیاز به کمی استراحت دارم..

شاید یه مدتی نباشم!

.

.

خخخخ شوخی کردم! این جمله ی بالا خیلی باکلاسه لامصب!

اصلن تو گلوم گیر کرده بود،باور بفرماعید حتماً باید بکار میبردم!

الآن حس خوبی دارم!

ولی گذشته از شوخی با شروع فصل مدرسه ها و باتوجه به اینکه من میرم سوم دیگه خیلی کم میام نت...

سعی میکنم روزای تعطیل حتماً سر بزنم..

من همیشه آرزوم این بوده که این وبو حفظ کنم و حتی تا موقعی که رفتم دانشگاه و...وتا موقعی که یه کاره ای شدم بازم تو همین وب بنویسم...

اینجا دوستایی پیدا کردم که اونا بودن که بهم انگیزه میدادن بنویسم! ازشون ممنونم...البته خیلی هاشون دیگه نمینویسن... :(

شمام برام 2عا کنید تو درسام موفق باشم! :) به 2عا های همتون احتیاج دارم! ممنون...تابعد!


یکی قشنگی منظره را میبیند،یکی کثیفی پنجره را...

این تویی که تصمیم میگیری چی ببینی!

[ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 16:52 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 78
دقت کردین لذتی که تو سوار شدن بر خر شیطون هست
تو سوار شدن تو لامبورگینی نیست!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1:محض یادآوری باید عرض کنم:14 روز بیشتر تا شروع مدرسه ها نمونده!

پ.ن2:ملوک جان؟چرا نیستی خواهر؟اومدم وبت واقعاً وبتو حذف کردی؟؟؟؟؟ :(
بعداً نوشت:ملوک پیدا شد! :)
[ یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 11:54 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 77

حقیقت آن چیزی نیست که نوشته می شود...آن چیزی است که سعی می شود پنهان بماند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

1. چند وقت پیش زنگ زدم خونه ی دوستم،باباش گوشی رو جواب داد...

گفتم سلام فلانی هست؟

خندید...

تو دلم گفتم ای بابا! چرا باباش با من شوخی داره؟! فک کردم شماره رو اشتباه گرفتم میخواستم تلفنو قطع کنم...که یه چیزی گفت،فهمیدم خود دوستمه! 

گفتم چرا صدات شبیه قیژقیژ در شده؟

گفت سرما خوردم!...حیوونی صداش اصلاً در نمیومد!

میخواستم یه چیزی تجویز کنم بخوره که صداش بدتر شه! اما پزشک درونم این اجازه رو از من سلب کرد!

این بود که گفتم برو دونه بِه بخور تا صدات خوب شه!...الآن بهتره!


2. هم اکنون که دارم این پستو میذارم کیک هلو درست کردم و گذاشتم تو فر تا بپزه!

3. دانش آموزان عزیز تنها 21 روز به آغاز کار مدارس باقیست!!خخخخ


بعداز پخت کیک نوشت:به به عجب کیکی!

[ شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 13:10 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 76

آدم حساب کردن بعضیا خیانت به عالم بشریته!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا" حوصله نت و وب و....ندارم!

نمیدونم قبلا" ک 5،4 ساعت میومدم تو اینترنت چکار میکردم! والااا!

روزی ک فرداش امتحان زیست داشتم یه فکرای خارق العاده ای ب ذهنم میرسید که انجامشون بدم!!

حالا ک از بیکاری دارم میمیرم هیچ کاری ندارم!!



پ.ن:سبای عزیــــــــــــزم و بقیه بچه ها!

موفقیتتونو تو مسابقات تئاتر کشوری تبریک میگم! انشاالله تو همه مقاطع اول باشید...

شما وا3 ما افتخارین!...همتونو دوست میدارم!

[ یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 18:28 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 75
هر آدمی به جز کودک درون یک شتر درون هم داره که گاهی زمام امور رو به دست میگیره!

و همه ی درد سر ها از اینجا شروع میشن!

شتر درون منم از خواب ناز بیدار شد طوریکه من جوری در یخچالو باز کردم که شیشه ی مربای آلبالویی که مامانم خودش درست کرده بود افتاد شیکست!

کف آشپزخونمون عین فیلم های جنایی که یکی تو آشپزخونه میوفته میمیره قرمز شده بود!

منم میخواستم بخوابم کف آشپزخونه و سرمو بذارم اون ناحیه ی قرمز که مامانم اول بترسه! و وقتی من بلند شدم و گفتم که نترس این فقط شیشه ی مربای آلبالویی بود که تو 2 ساعت پیش درست کردی،مامانم علاوه بر اینکه دعوام نمیکنه خدا رو هم شکر میکنه که من چیزیم نشده!خخخخ

تازه میخواستم این نقشه شیطانی رو عملی کنم که مامانم اومد و چشمتون روز بعد نبینه! منم گفتم خب فدای سرت یه شیشه دیگه میخریم که مامانم با یه خشم عجیبی گفت:یعنی طعم مرباهای بازاری با مرباهای من یکیه! :| 

ولی خداییش مربائه خوشمزه بود!

با اینکه چند روز میگذره اما مامانم هر موقع آلبالو میخوره داغ دلش تازه میشه! منم میرم تو افق محو میشم!

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 12:15 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 74

مهم نیست که تو سیبی که میخوری کرم باشه...

مهم اینه که کرمش نصفه نباشه!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1: 37 روز دیگه مدرسه ها شروع میشه! عاخه چرا؟؟


2:خیلی دوس میدارم در آینده چتر گلایدر داشته باشم....میدونم آخرش یا میزنم خودمو میکشم یا از اون بالا میفتم رو یه نفر اون بنده خدا رو میفرستم اون دنیا!ولی ارزششو داره که اون بنده خدا رو بفرستم اون دنیا! :دی

بالن هم دوس دارم...چند وقت پیش تو یه سایتی یه عکس دیدم از جشنواره بالن ها تو یه کشوری! خیی باحال بود...سفر ب اون کشورم میذارم جزو برنامه های دراز مدتم...آره...

[ چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:20 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 73

لبخند تورا چند صباحی ست ندیدم؛

یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب...


سلام

1: عیدتون مبارک!


2: بعد افطار با اینکه خوشحال بودم دیگه از فردا بیدار میشیم صبحونه میخوریم(!)اما یه لحظه بغض گلومو گرف! لامصب ول نمیکرد داشتم خفه میشدم...داشتم نفس آخرو میکشیدم که ول کرد! :دی


3: یه دونه هدفون wireless میخوام،ولی خعلی گرونه!


4: امشب از اون شباست باز...!


5: دلم میخواد یه بچه کوچولو باشه(نهایتا" یه ساله)کپل و ناز!....بگیرم بوسش کنم محکم!!...گازشم بگیرم!!

[ جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 0:14 ] [ الهام ] [ ]
یادداشت 72

مبادا شوخی شوخی وارد دل کسی شوید

که او جدی جدی شما را به قلبش دعوت کرده باشد!

[ سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:48 ] [ الهام ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،