اگه تنهایی بیا2...
حس خوب یعنی تو،یعنی من! (:
یادداشت 97

از صورت تکیده ی زنِ معتادِ سرِ کوچه یِ امامزاده

و چهرهِ رنگ پریده یِ دخترِ معصومِ خردسالی که در آغوش داشت،

فقط دو چشم رنگی خاطرم هست

نمیدانم زنی گذشته را در آغوش کشیده بود یا کودکی در آغوش آینده جا گرفته بود؟!

از:هیچکده

________________________________

امروز داشتم از مدرسه میومدم،ینی تو سرویس بودم که بارون به طرز سیل آسایی شدید شد!

خدایا شکرت من عاااااشق بارونم!

با دوستم به سرمون زد که به راننده سرویس بگیم سر کوچه نگه داره تا یکم زیر بارون راه بریم!

یکمم زیر بارون واسه امتحان نهایی و کنکورمون 2عا کردیم!

وقتی رسیدم خونه و کفشامو در آوردم توش یه عالمه آب جمع شده بود!فکر کنید!نمیدونم چجوری تو کفشام انقد خیس شده بود!

لباسامو کیف و کتابام که هیچی!

خدایا دوست دارم! :)

| سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 | الهام
یادداشت 96

زنگ زدم رستوران میگم غذا چی دارید؟

خانومه میگه:پیتزا،استیک،فیله،ژامبون...

گفتم:خوشبحالتون!ما فقط سوپ داریم!

بعدم قطع کردم!خخخخ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

چندوقت پیش سرکلاس فیزیک بودیم دوستم فرناز یه سیب از تو کیفش درآورد باهم خوردیمش!

بعد بلند شد ته سیب رو بندازه تو سطل زباله بهش گفتم ننداز! بزن تو سر مهدیه! فرناز گفت میمیره ها! گفتم نه نمیمیره،فوقش اگه هم مرد بازم چیزی رو از دست ندادیم! کلی آدمو از دست این ملعون نجات میدیم! :|

فرناز کاملاً قانع شد و سیب رو پرت کرد تو سر مهدیه که چند ردیف جلوتر از ما نشسته بود! مهدیه هم نه گذاشت نه برداشت،سیبه رو طی یک حرکت غافلگیر کننده پرت کرد تو سر هانیه یکی از بچه های کلاس که هیچ ربطی به موضوع نداشت! :))

اصلاً نفهمیده بود که منو فرناز اون سیبو پرت کرده بودیم! :)

منو فرنازم اون گوشه پکیدیم از خنده! :)))

بیچاره هانیه قربانی خصم و دشمنی من و فرناز با مهدیه شد!خخخخ :|

شاید اگه هانیه 1ثانیه دیرتر جاخالی داده بود الآن یه تیکه گوشت گوشه بیمارستان بود و ما الآن هانیه رو نداشتیم!!خخخخخ :)))


عکس6:سیبی که با سرعت 8کیلومتر در ثانیه خورد تو سر مهدیه!! البته این سیبه کامله! ما تهشو پرت کردیم!

              

| پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | الهام
یادداشت 95

مرد باید از بیرون که اومد یک نعره بزنه که چهارستون خونه بلرزه!

بعد با ابروهای در هم کشیده یک مشت بکوبه به دیوار و بگه:

عیال! مگه نگفتم ظرفا رو خودم میشورم؟!!

| یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | الهام
یادداشت 94
از جلو پارک خونمون رد میشدم

دیدم یه دخدر خارجی دپرس داره عکس میگیره

رفتم جلو گفتم: !??can you speak english

با کلی ذوق و شوق گفت: !!!!yeeeeeeees,I can

زدم رو شونش گفتم:

...Sorry,I cant



عکس5:چقد من به این عکسه خندیدم!خخخخ

            

| دوشنبه چهارم فروردین 1393 | الهام
یادداشت 93
شیشه ی عطر بهار،لب دیوار شکست و همه جا پرشد از بوی خدا!
عیدتون مبــــــــــــارک!
سلام!
اگه امسال دوست دارید یک کار متفاوت انجام بدید،اگه دوست دارید هم خودتون شاد باشید و هم تو این روزای قشنگ دل چندنفر دیگه روهم شاد کنید،اگه دوست دارید امسال شما به خدا عیدی بدید!....چند تا کادوی کوچولو....یکم پول نقد....یا حتی،یک جعبه شیرینی! بخرید و سری هم به شیر خوارگاه یاخانه سالمندان شهرتون بزنید!!
حتی اگه توی یه شهر بزرگ و شلوغ هم زندگی کنید چندساعت بیشتر وقتتون رو نمیگیره! هر بهانه ای میخواید بیارید اما تورو خدا نگید وقت ندارید!
| جمعه یکم فروردین 1393 | الهام
یادداشت 92
سلام!

سال نوتون پیشاپیش مبـــــــــــــــارک!

1:من وفرناز و مهدیه کارهای پرورشی!! رو به دبیرمون ارائه نداده بودیم...نشستیم فکرامونو بریزیم رو هم ببینیم چکار کنیم؟

مهدیه گفت بچه ها من بهش میگم کارمو تو خونه جا گذاشتم! گفتیم خب ما چی بگیم؟ گفت شما هم بگید خونه ما جا گذاشتید:))

من و فرناز بهم نگاه کردیم گفتیم خب احمق!! چرا ما باید کارامونو خونه شما جا گذاشته باشیم؟؟ :|

بعد دوباره فکر کرد قرار شد بهش بگیم منو فرناز فلش نداشتیم واسه همین پاورپوینت هامونو ریختیم رو فلش مهدیه،مهدیه هم فلششو داده ب همین دبیرمون.،دبیره خودش گم کرده!!خخخخ :)))

حالا مهدیه رفته بود پیش همین دبیره دعوا که چرا فلش منو گم کردی!!!خخخخ :))


2:هفته پیش رفتیم اردو خعلی خوش گذشت! :) الآن داشتم عکسامونو نگاه میکردم کلی خندیدم دلم شاد شد! :)


3:یکشمبه هوای مشهد از صبح تاشب بارونی بود! خدایا شکرت! من عاااااشق هوای بارونی ام! صبحش رفتم تو حیاط مدرسه زیر بارون خیــــــــــــــــسِ خیس شدم!


4:راستی 4شمبه سوری هم بهتون خوش بگذره! من که فکر نمیکنم برم جایی :((


عکس4:

          

| سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | الهام
یادداشت 91

تا حرف از صداقت شد،صدا قط شد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1:گاهی دلم برای شیطان می سوزد که اینقدر صادق بود ،دروغ نگفت حتی به قیمت اخراجش از بهشت و مقام فرشتگی....

ای کاش یک رویی و صداقت را از شیطان یاد می گرفتیم...

پ.ن2:ببخشید بابت تأخیرم...

عکس3:

                       

| شنبه هفدهم اسفند 1392 | الهام
یادداشت 90
ناراحتین روز ولنتاین کسیُ ندارین بهتون کادو بده؟؟
یادتون باشه یه سریا هستن روز پدرو مادر کسیُ ندارن بهش کادو بدن!!
حواستون به چیزایی که دارین باشه نه چیزایی که ندارین...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام!
2روز پیش تولد مهسا بود اما خودش خبر نداشت براش تولد گرفتن! یعنی خاهرش بچه هارو دعوت کرده بود وخونه خودش وا3 مهسا تولد گرفته بود، بعد ب مهسا گفته بود من مهمون دارم بیا کمکم مهسا هم تا وارد خونه شد و چراغ هارو روشن کرد بچه هارو دید و از خوشحالی جیغ زد! :))
خیلی خوش گذشت! :)
عاغا منم مثل مهسا 3تا خاهر بزرگتر میخوااااام :((
دوستم میگفت الهام خاهرت خیلی کوچیکه نمیشه غافلگیرت کنه! گفتم آره خاهر من تا بزرگ بشه باید برام مجلس ختم بگیره! :|

امروز یکی از بچه های کلاس اومد گفت بچه ها هرکی گوشی داره یه جوری جمع وجور کنه میخان بیان بچه هارو بگردن! ماهم گوشی هامونو دادیم مهدیه همه رو جاسازی کرد تو سقف کلاس!
یکی از بچه های ابله گوشی شو گذاشته بود رو ویبره همش زنگ میخورد و صداشم خیلی ضایع بود! تا صداش میومد همه سرفه میکردن که دبیر نشنوه صداشو! خیلی طبیعی! :|

عکس 2:  

                 
| پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | الهام
یادداشت 89

اگه سوپ ادعای غذا بودن بکنه

منم ادعای پیامبری میکنم!

والسلام!

| چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | الهام
یادداشت 88
اگه اسم ما "مراد "هم بود

الان زندگی بر وفق "هوشنگ "بود!!


| دوشنبه سی ام دی 1392 | الهام
یادداشت87

سر امتحان به دوستم میگم برسونیا!

میگه:چیرو؟

گفتم:سلام گرممو به عمت دیگه!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

1.از هفته پیش فکر میکردم نتم قطعه،الآن خیلی خیلی اتفاقی رفتم مودمو روشن کردم دیدم هنوز شارژ دارم!خخخ


2.امتحانا شروع شده....یه قانون نانوشته هست که میگه خوندن درس با نمره ای که میگیری رابطه ی عکس داره! ینی هرچقدر بیشتر درس بخونی نمرت کمتر میشه! :| اینکه دارم میگم ثابت شده ها! از سر تجربه دارم این حرفو میزنم!

3.چند وقت پیش سرکلاس زمین بودیم،دبیر درسشو داد بعد بردمون کارگاه زمین شناسی...
کلی سنگ خوشگل و گرون قیمت چیده بود تو ویترین که همشم مال خودش بود!
گفت اینارو یا خریدم یا رفتم از معدنش آوردم!
اینو که گفت من برگشتم به دوستم گفتم فکر کن این رفته آفریقا هفت تیرو گذاشته رو شقیقه معدنچی گفته:
سنگارو رد کن بیاد!
-معدنچیه میگه:what ؟؟ 
-دبیر مامیگه: من وات مات حالیم نی!سنگا کجاس؟!!
-معدنچیه میگه: I can't understsnd !!!
اما دبیر ما اصرار داشته سنگارو ازش بگیره!
آخرین جمله معدنچیه هم این بوده:من فارسی یاد ندارم!!(این قسمتو فارسی گفته!خخخ)

هیچی دیگه دبیر ماهم نتونسته طاقت بیاره و معدنچیه رو کشته! قطرات خون رو بعضی سنگا شاهدی بر این ماجرائه!خخخ


عکس1:

     

| پنجشنبه نوزدهم دی 1392 | الهام
یادداشت 86

اگه از من یا وبم بدت میاد

دلیلشو تو یه تیکه کاغذ بنویس

بعد کاغذ رو مچاله کن و بکن تو حلقت!

چون اصلاً برام مهم نیست!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

دیروز امتحان زیست داشتم،بعد امتحان رفتیم آزمایشگاه زیست واسه تشریح چشم!

تا پامو گذاشتم تو آزمایشگاه با چشمای گاوه چشم تو چشم شدم!

لامصب چه چشمایی! چه مژه هایی!

بعد توضیحات دبیر با بچه های گروه داشتیم فکر میکردیم کی میخاد اینو تشریح کنه! کی حاضره به این دست بزنه!

با اینکه موقع های دیگه سر اینکه کی تشریح کنه دعوا بود امروز همه خودشونو کنار کشیده بودن! :|

هیچی دیگه..یکی از بچه ها چشمو برداشت...6 کیلو ماهیچه اطرافش بود که جدا کردن اونا از تشریح بیشتر زمان برد!

با اینکه اولش هیشکی حاضر نمیشد دست بزنه آخرش همه بچه های گروه ریخته بودن رو چشمه!

خیلی جالب بود! تشریح کلیه یا مغز و حتی قلب یکم کسل کنندس! اما این واقعاً جالب بود!

عدسی رو سالم درآوردیم و نمرشو گرفتیم اما عوضش زجاجیه عین ژله وسط ظرف پخش شد!

یکی از بچه ها گیر داده بود برید دوربین بگیرید چنتا عکس بگیریم! دوستم میگفت فکر کنید این بره دانشگاه بخاد جسد تشریح کنه! روده جسدو میندازه دور گردنش میگه عکس بگیرید!! یا سر جسدو میچسبونه به سرش تا عکس بگیریم! آخرش جسده پامیشه فرار میکنه! :| خخخ ینی یه همچین دوستایی دارم من!

آخرش من چشمه رو بردم به دوستام که رشتشون ریاضیه نشون بدم،دیدم امتحان مبانی دارن رفتن تو اتاق رایانه! بردم اونجا یهو متصدی اتاق داد زد وااااااااای! برو بیروووووون! :|

اگه عکس میگرفتیم عکسا رو میذاشتم ببینید! حیف...


+بچه ها وا3 یه عزیز خیلی 2عا کنید...2عا کنید بتونه قوی باشه تا با یه بیماری خیلی خیلی کوچولو مبارزه کنه...هر چند اون خیــــــــــــــــلی قوی تر از این حرفاس...

| پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | الهام
یادداشت 85

آدمها زود پشیمان میشوند...

گاهی از "گفته هایشان"

گاهی از "نگفته هایشان"

گاهی از "گفتن نگفتنی هایشان"

وگاهی هم...

از "نگفتن گفتنی هایشان"

| پنجشنبه هفتم آذر 1392 | الهام
یادداشت 84

اميدوارم تو زندگيت فقط يك بار سر دو راهي بموني:

 اونم تو بين الحرمين كه نتونی تصمیم بگیری

اول بری حرم امام حسين يا حرم حضرت عباس!

| چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 | الهام
یادداشت 83

سخته نبودن کنار آدم هایی که

اگه کنارشونم باشی

دلت براشون تنگ میشـــــــــــــــــــــــــه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه چی خوبه...حالمم خوبه...

اما یه چیزی از درون آزارم میده...ولی نمیدونم چیه!!

| سه شنبه چهاردهم آبان 1392 | الهام
یادداشت 82

به نظرم با چنگال ماست خوردن خیلی منطقی تر از 

اینه که از جات بلند شی بری قاشق بیاری!

مگه نه؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

واقعن ببخشید بابت دیر آپ کردنم...

چند روزه هوای مشهد بارونیه!

من این هوا رو خیلی دوس دارم...هم تمیزه هم حال و هواش خیلی خوبه!

| سه شنبه هفتم آبان 1392 | الهام
یادداشت 81

سخت ترین کار سرکلاس...

نارنگی خوردنه!

لامصب بوش تا دفتر میره!!

| سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 | الهام
یادداشت 80

تمام درهارا باز گذاشته ام...

نه تو می آیی!

نه یادت میرود!...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام!

یه دبیر شیمی داریم ماهه! 

همون اندازه که پارسال بخاطر دبیرمون از شیمی متنفر بودم،امسال بخاطر این دبیر جدیدمون عاشق شیمی شدم!

دبیر دیوانه پارسالمونم دیگه تو این مدرسه نیس!ایـــــــش...یادش می افتم حالم بد میشه..

| پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | الهام
یادداشت 79
سلام...

بچه ها من خیلی خسته ام..

نیاز به کمی استراحت دارم..

شاید یه مدتی نباشم!

.

.

خخخخ شوخی کردم! این جمله ی بالا خیلی باکلاسه لامصب!

اصلن تو گلوم گیر کرده بود،باور بفرماعید حتماً باید بکار میبردم!

الآن حس خوبی دارم!

ولی گذشته از شوخی با شروع فصل مدرسه ها و باتوجه به اینکه من میرم سوم دیگه خیلی کم میام نت...

سعی میکنم روزای تعطیل حتماً سر بزنم..

من همیشه آرزوم این بوده که این وبو حفظ کنم و حتی تا موقعی که رفتم دانشگاه و...وتا موقعی که یه کاره ای شدم بازم تو همین وب بنویسم...

اینجا دوستایی پیدا کردم که اونا بودن که بهم انگیزه میدادن بنویسم! ازشون ممنونم...البته خیلی هاشون دیگه نمینویسن... :(

شمام برام 2عا کنید تو درسام موفق باشم! :) به 2عا های همتون احتیاج دارم! ممنون...تابعد!


یکی قشنگی منظره را میبیند،یکی کثیفی پنجره را...

این تویی که تصمیم میگیری چی ببینی!

| یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 | الهام
یادداشت 78
دقت کردین لذتی که تو سوار شدن بر خر شیطون هست
تو سوار شدن تو لامبورگینی نیست!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1:محض یادآوری باید عرض کنم:14 روز بیشتر تا شروع مدرسه ها نمونده!

پ.ن2:ملوک جان؟چرا نیستی خواهر؟اومدم وبت واقعاً وبتو حذف کردی؟؟؟؟؟ :(
بعداً نوشت:ملوک پیدا شد! :)
| یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | الهام
AbouT

خدایا میدانم تو دست نداری اما...
دستم را رها نکن...
DesiGn
|TW|
CateGories
AuthorS
OtheR

كد جلوگيري از راست كليك موس

كد تغيير شكل موس

آیکُن های اِمیلی 

آیکُن های اِمیلی 

آیکُن های اِمیلی